تبليغاتX
يك سبد مهتاب

يك سبد مهتاب

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هرآنچه را که خدا را از تو می گیرد.

برداشت اوّل:
هرگز!
به خدا سوگند، هرگز نخواهم برید، حنجر تو را!
گلوی تو، بوسه‏گاه من است؛ اسماعیل!
به خدا که هرگز تن به این ذلت نخواهم داد! بریدن شاهرگ اولین حلقه‏ی نبوّت؟! چگونه ممکن است؟!
به خدا که برای من بریدن پیکر خویش سهل‏تر و خوش‏تر است تا گلوی تو!
شاید خدا مرا به امتحان نشسته است! وگرنه، این چه تکلیفی است که بر من محوّل گشته؟
ای کاش! هرگز در سرنوشتم، «بریدن» نبود. ای کاش! هیچ‏گاه خلق نمی‏شدم تا رستاخیز این لحظات را به تماشا بنشینم!
با شمایم! ساکنان عرش!
چگونه سکوت اختیار کرده‏اید و لب فرو بسته‏اید؟!
بیاشوبید! گیسو پریشان کنید! برخیزید و نماز آیات بخوانید، شاید این قضای آسمان، از ما روبگرداند!
به خدا سوگند که در خود توان بریدن ـ حنجر برگزیده‏ی خدا ـ را نمی‏بینم!
وسعت حقیر من و قداستِ شاهراه ایمان؟!
هرگز! هرگز!
اسماعیل! من هرگز دل به فرمان نخواهم سپرد؛ حتّی اگر امر، امر «خلیل اللّه‏» باشد. و اگر لبم، حضور آسمان گلویت را لمس کند، جز بوسه نثار نخواهم کرد! که آستانِ حنجرت، زیارتگاه لب من است، اسماعیل!
آه، خدایا!
فرمان بده، تا به یک ضربه، سنگ را به دو نیم سازم!
اشاره کن! تا به چشم برهم زدنی دنیا را قطعه قطعه کنم! امّا ...!
از من نخواه که شریان حیات را ببرّم. که من مومن به رسالت مردی هستم که عصاره‏ی خلقت است و خاتم انبیا و ستاره‏ی وجودش، در آسمان طالع «اسماعیل» خواهد درخشید!
خدایا!
تو را به حقیقت اهل کسا سوگند می‏دهم که قربانیِ دیگری را به جای اسماعیل بفرستی!!
برداشت دوم:
خنجر، حیا نداری؟
از رقیه شرم کن!
از تیغ نگاه زینب بترس!
این شاهرگ، هنوز، بوی بوسه‏هایِ محمّد را می‏دهد!
این رگ‏ها که تو در عطش بریدنشان لَهْ لَهْ می‏زنی، زیارتگاه لب‏های بانوی آب و آینه ـ بوده است!
نگاه کن!
ساکنان عرش، گیسو پریشان کرده‏اند و از نتیجه‏ی شومِ نیّت تو ، ضجّه می‏زنند!
کاینات، با حیرت، گستاخی‏ات را می‏نگرند و انتظار تصمیم تو را می‏کشند.
با من بگو!
دل به فرمان کدام ابلیس سپرده‏ای که بی‏شرمانه برای بریدن شاهرگ عصاره‏ی خلقت، شتاب می‏کنی؟!!
بشکند آن دستی که تو را خلق کرد! نفرین به دستی که تو را چرخاند!
وای بر تو! که نزدیک است آسمان‏ها بر زمین آوار شود و عالم در هم فروبریزد؛ از سنگینیِ مصیبتی که تو درآن دخیل هستی!
وای بر تو! اگر گلوگاه ـ کشتیِ نجات ـ را ببرّی!
وای بر تو! خنجر!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن

۱- سلام

۲- تو لحظه های نزدیکتون با خدا من  یادتون نرم...

۳- دوستت دارم.. تا همیشه (مخاطب خاص)

۴- یا علی...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                    

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 5:42 PM توسط فاطمه| |

شیطان/ اندازه یک حبّه قند است/ گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما/ حل می شود آرام آرام/ بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم/ و روحمان سر می کشد آن را/ آن چای شیرین را/ شیطان زهرآگین ِدیرین را/ آن وقت او
خون می شود در خانه تن/ می چرخد و می گردد و می ماند آنجا/ او می شود من...

سلام...که نام خداست...

خیلی مشغولم... واسه اینه که خیلی خیلی کم پیدام....اما اینجا رو همیشه دوست داشتم..

موفق و سربلند باشید... یا علی...

دوستت دارم.. تا همیشه..(مخاطب خاص)

نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 4:23 PM توسط فاطمه| |

خدایا ! دلم باز امشب گرفته

 بیا تا کمی با تو صحبت کنم

 بیا تا دل کوچکم را

 خدایا فقط با تو قسمت کنم

 ***

خدایا ! بیا پشت آن پنجره

 که وا می شود رو به سوی دلم

 بیا،پرده ها را کناری بزن

 که نورت بتابد به روی دلم

 ***

 خدایا! کمک کن به من

 نردبانی بسازم

 و با آن بیایم به شهر فرشته

 همان شهر دوری که بر سردر آن

 کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا! کمک کن

 که پروانه شعر من جان بگیرد

 کمی هم به فکر دلم باش

 مبادا بمیرد

 ***

 خدایا! دلم را

 که هر شب نفس می کشد در هوایت

 اگرچه شکسته

 شبی می فرستم برایت

----------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام...

بعد یه مدت طولانی اومم که مختصر آپی کنم و برم.. آخه مبدونی طبق معمول سرم شلوغه و وقت ندارم..

تو این شبها و روزها و لحظه های پر از نور هر وقت که به نزدیکترین فاصله به خداوند رسیدید عاجزانه می خوام که من رو هرگز فاموش نکنید که سخت محتاج دعام...

شاد باشی و پیروز و سربلند..

دوستت دارم تا همیشه (مخاطب خاص)

یا علی..

              

نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت 1:43 PM توسط فاطمه| |

سلام...

یه دفعه هوس کردم بیام و چند خطی بنویسم.. هرچند از وقتی دانشگاه دوباره شروع شده سرم خیلی شلوغ شده ولی گاهی سرکی میزنم و میرم..

چندروزیه فکرم مشغوله.. یه چیزی هست که تو ذهنم این ور و اونور میره و هیچ توضیحی هم براش ندارم...

تو این جامعه با آدمایی رو به رو شدم که هر کدوم عقیده ی خاصی برای خودشون دارن و هیچ کدوم هم به هیچ زبون و منطقی راضی نمیشن تا از عقیدشون دست بردارن..همه پا فشار و مسر هستن و تلاش میکنن نظر دیگرون رو هم به نفع خودشون تغییر بدن..انقدر افراد روی نظراتشون محکم ایستادن که حتی گاهی به نظر خودم شک می کنم..به این که شاید منم غلط میگم.. اما بیشتر که فکر میکنم میبینم حتی منم حاضر نیستم دست از باور خودم بردارم.. گاهی بحثا بالا میگیره و بعد چون به نتیجه ای نمیرسیم تصمیم میگیریم راجع به چیزی حرف بزنیم که همه تاییدش میکنن..این که چرا انقدر ذهنا متفاوت فکر میکنن.. این که با یک ... باید باورها انقدر باهم فرق کنه..(منظورم باورهای دینی بیشتر)  مشکل از کجاست که طرز فکرها حتی راجع به دین که مشخص و واضحه انقدر متفاوت باشه.. سوالیه که دنبال جوابهاش میگردم.. سرچشمه هایی که باعث به وجود اومدن این طرز فکرها میشه.. تحریف حقیقتها... وضع اجتماعی... شرایط حاکم به دنیا...شرایط حاکم به اذهان... تغییر الگوهای افراد و .... و.... همه نوعی میتونن دخیل باشن.. تعجب میکنم از این همه اختلاف...از این انکارها... حتی گاهی انکار معصومین...که از ارکان اصلیه دین ماهستند و من با همچین افرادی رو به رو شدم.چرا؟؟ چرا باید اینطور باشه؟ مشکل اصلی از کجاست؟؟ من هنوز به نتیجه ی دقیقی نرسیدم..شاید هیچ وقتم نرسم..ولی خوب فکر مشغولیم (بر وزن دل مشغولی) بود که گفتم..

امیدوارم که خوب خوب باشید.. شاد و سربلند...

دوستت دارم. تا همیشه. (مخاطب خاص) 

نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 8:33 PM توسط فاطمه| |